دسته: داستان

۰

بی‌پدر

چند روز خوابیدم. مادرم که صبح می‌رفت تا شب، نفهمیده بود من مدرسه نمی‌رم، تا اینکه از مدرسه بهش زنگ زدن که این چرا نمیاد امتحانا رو بده. نمی‌دونستم بهش بگم یا نه. خجالت می‌کشیدم. حتی به برادرم هم نگفتم، منو می‌کشت. اون سال رفوزه شدم.

۰

نامرئی

ساعت ۸ صبح است صدای بلند تلویزیون آرامشش را برهم می‌زند. تکانی به خود می‌دهد. از تخت بیرون می‌آید. مرد بیدار است. صبحانه‌اش را خورده و مشغول گوش دادن به اخبار است. با صدای بلند به مرد می‌گوید صبح‌به‌خیر. مرد همچنان خیره به تلویزیون است. میز صبحانه را می‌چیند، دخترش اکنون از خواب بیدار می‌شود.

۰

غمباد

خشونت بس: همه‌جا هستند خانم دکتر! همه‌جا. هر روز انگار تعدادشان بیشتر و بیشتر هم می‌شود. آن اول‌ها فقط یکی دو تا بودند که گهگاه گوشه‌ی اتاق می‌ایستادند و زل می‌زدند به من که...

۰

بی صورت

خشونت بس: برف به آرامی در تشعشع بی‌رنگ آفتاب آذرماه محو می‌شد و همسایگان ساختمان ۱۲۱ در لابی ساختمان دور هم جمع شده بودند و از هر دری شکایت می‌کردند: – این که نشد...

۰

نفر دوم

خشونت بس: از پدیده‌های رایجی که در جامعه امروزی با آن مواجهیم دوستی افراد با جنس مخالف هنگام تاهل است. در این معنا، مردان با وجود داشتن همسر، دوست دختری اتخاذ می‌کنند، بدون آنکه...

۰

دندان درد

وقتی نوجوان بودم، دوست داشتم شوهرم دست بزن داشته باشد. فیلم‌های مارلون براندو را با لذتی مازوخیستی می‌دیدم و می‌گفتم این نشانه عشق است. احمق بودم…

۰

تحقیر

«تو چیزی از فلسفه می فهمی؟»، «کلا چند فیلم در زندگیت دیده ای؟»، «این قیمه است؟»، «تو که حرف زدن بلد نیستی…»، با این ها بزرگ شدم. با این جملات. با این شوخی ها. دختر آخر خانواده و خاندان. همه مرا دوست داشتند و من همه را. اما من یاد گرفتم که هیچ چیز بلد نیستم. در هیچ حوزه ای تخصص ندارم. من هیچ چیز نیستم.

۲

آرشه

خشونت بس: کسی نبود که در سنگسر، عمه روحی را نشناسد. فارغ از این‌که عمه کسی باشد یا نباشد، همه او را به همین اسم صدا می‌زدند. بهترین آرشه[۱]، آرشه عمه روحی بود که...